
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
در قصه ای قدیمی آمده است که وقتی حضرت عیسی روی صلیب درگذشت بی درنگ به دوزخ رفت تا گناه کاران را نجات دهد.
شیطان بسیار ناراحت شد و گفت :
- دیگر در این دنیا کاری ندارم . از حالا به بعد ، همه تبه کارها و خلاف کارها و گناه کارها و بی ایمان ها ، همه یکراست به بهشت می روند !
عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید :
- ناراحت نباش . تمام آنهائی که خودشان را بسیار با تقوا می دانند و تمام عمرشان کسانی را که به حرف های من عمل نمی کنند محکوم می کنند ، به این جا می آیند .چند قرن صبر کن تا ببینی که دوزخ پُرتر از همیشه می شود !
پدر ابوسعید ابوالخیر، از دوستداران سلطان محمود غزنوی خانهای ساخته و همهی دیوارهای آن را صورت سلطان محمود و لشگریان و فیلان او نگاشته بود.
شیخ طفل بود. گفت: پدر! از برای من خانهای بگیر. چون خانه آماده شد، ابوسعید همهی آن خانه را «الله» نوشت.
پدرش گفت: این چرا نویسی؟
- روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟
روحانی پاسخ داد : تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت :
-(( بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟))
قانون بازگشت
مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .
استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :
- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))
از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .
یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد
از نظر گاندی، هفت مورد وجود دارد که بدون هفت مورد مکمل،
خطرناک هستند:
1) ثروت، بدون زحمت.
2) لذت، بدون وجدان.
3) دانش، بدون شخصیت.
4) تجارت، بدون اخلاق.
5) علم، بدون انسانیت.
6) عبادت، بدون ایثار.
7) سیاست، بدون شرافت.
آن جا که خدا هست
یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .
ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم .
یک از راهبان صومعه ی اسکتا به پدر روحانی ماتئوس گفت :
زبانم برایم دردسر آفرین است. نمی توانم در میان مردم جلو زبانم را بگیرم و همیشه کارهای غلط شان را محکوم می کنم . کشیش پیر به برادر روحانی گفت :
اگر نمی توانی زبانت را مهار کنی ، درس را رها کن و به صحرا برگرد. اما خودت را فریب نده ؛ انتخاب تنهائی برای گریز از یک مشکل ، همیشه دلیلِ ضعف است . برادر روحانی گفت : چه کار کنم ؟
کشیش ادامه داد : اجازه بده چند خطا از تو سر بزند ، این گونه از احساس کُشنده ی برتری نسبت به دیگران رها می شوی . و هر چه را که دیگران هم می توانند درست انجام دهند تو نیز درست انجام بده .
یکی از شاگردان ملانصرالدین پرسید : تمام استادان می گویند که گنج روح ، چیزی است که باید در تنهائی کشف شود.پس برای چه ما با همیم ؟
ملانصرالدین پاسخ داد : با همید چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست .جنگل رطوبت هوا را تامین می کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند.
شاگرد گفت : اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند ریشه است . و ریشه ی یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند .
ملانصرالدین در جواب گفت : جنگل همین است .هر درخت با درخت دیگر متفاوت است ، هر درخت ریشه ای مستقل دارد . راه آنانی که می خواهند به خدا برسند همین است :اتحاد برای یک هدف و همزمان آزاد گذاشتن هر یک اعضای گروه تا به شیوه ی خود تکامل یابد .
خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .
نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یک روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف و نتراشیده و لباس های گل آلود، با وقار و متانتی که در خود سراغ داشت، مقابل نقاش می نشیند.
پس از آنکه نقاش بیش از حد معمول بر روی چهره ی او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر می دارد و به طرف او دراز می کند.مرد مست هاج و واج ، به مرد خوش لباس و خوش روی روی تابلو نگاه می کند و می گوید: « این که من نیستم.»نقاش پاسخ می دهد:« من شما را آن طوری که می توانید باشید کشیده ام.»
روزی «ایوان تورگینف»، نویسنده ی مشهور روس، با مرد فقیری برخورد کرد که از او صدقه خواست. وی می گوید: « من به تمام جیبهای خود دست زدم،ولی چیزی نبود.»فقیر همچنان انتظار می کشید و دست دراز شده اش کمی منقبض و لرزان. در حالی که پریشان و ناراحت شده بودم دست کثیف او را گرفتم و فشردم و گفتم:« برادر،از دست من عصبانی نشو، چیزی همراهم ندارم.» فقیر چشمان قرمز شده اش را بالا آورد ، تبسمی کرد و گفت:« تو مرا برادر خطاب کردی، و این در حقیقت هدیه ای است که به من دادی.»
منبع:کتاب جانب عشق عزیز است، فرومگذارش
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
یک جوان یونانی به مادرش شکایت می کرد که چون شمشیرش کوتاه است نمی تواند با دشمن بجنگد .
مادر او در جواب گفت : خیلی خوب اگر شمشیرت کوتاه است یک قدم جلوتر برو
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه.گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت.گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت:« من هستم ، من اینجا هستم ، تماشایم کنید.»
کشیشی در یک صبح به قصد شکار حرکت کرد بعد از ساعتی چند کبک با تفنگ خود زد. در راهش به سوی مقصد با یک خرس خاکستری رو به رو شد. کشیش هیجان زده از درختی بالا رفت. چشمانش را به آسمان دوخت و گفت: ای خدا! آیا تو دانیال را از کمینگاه شیر نجات ندادی؟؟ هم چنین یونس را از شکم نهنگ؟؟ آه! خدایا استدعا می کنم مرا هم نجات بده! ولی خدایا، اگر نمی توانی به من کمک کنی! لطفا به آن خرس هم کمک نکن!!
حکایت« میکل آنژ» و فرشته:
روزی میکل آنژ با کمک عده ای سنگ سیاه نسبتا بزرگی را بر روی زمین می غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. یکی از دوستان میکل آنژ نزدیک آمد و از او پرسید:« با این سنگ سیاه چه می کنی؟» میکل آنژ گفت:« فرشته ای درون او اسیر است که می خواهم او را نجات دهم.»
دوست میکل آنژ با ناباوری از او خداحافظی کرد و رفت. چند ماه بعد، دوست میکل آنژ به مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی فرشته بسیار زیبایی را در اتاق او دید. با حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید:« این مجسمه چقدر زیباست از کجا آورده ای؟؟؟»
میکل آنژ گفت: « از درون همان سنگ سیاه در آوردم!»
یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند
وا ایستاد.
شخصی، کوری را دید که در شب کوزه زیر بغل چراغ به دست دارد. به او گفت: تو که کوری و شب و روز برایت یکسان است چرا چراغ به دست گرفتی؟ گفت: چراغ را برای تو کور باطن برداشته ام که در تاریکی بمن تنه نرنی و کوزه مرا نشکنی
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که
يک روز کارمند پستي که به نامههايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميکرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي ميگذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج ميکردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامهاي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه ميتوانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!...
مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی .
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم .
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید.
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه
زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.
- مامان خدا زرده؟
یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .
ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمين مدفون کن
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده
سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم
: فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند
در حال که من مي خواهم راز زندگي در دستر س همه بندگانم باشد
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجا اي خداي مهربان
راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده
زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند اين فکر را پسنديد
منبع كتاب لياقت عشق