تبليغاتX
دل نوشته های یاسمن
پنجشنبه 26 آذر1388
سالک
پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت .. سالکی را بدید که پیاده بود

پیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری ؟

سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌کنند

پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی

سالک گفت : چرا ؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:32 توسط yrr.
چهارشنبه 11 آذر1388
مردی داخل چاله ای

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

  یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:33 توسط yrr.
سه شنبه 3 آذر1388
چگونه جهنم را پر نگه می دارند ؟

 

در قصه ای قدیمی آمده است که وقتی حضرت عیسی روی صلیب درگذشت بی درنگ به دوزخ رفت تا گناه کاران را نجات دهد.

شیطان بسیار ناراحت شد و گفت :

- دیگر در این دنیا کاری ندارم . از حالا به بعد ، همه تبه کارها و خلاف کارها و گناه کارها و بی ایمان ها ، همه یکراست به بهشت می روند !

عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید :

- ناراحت نباش . تمام آنهائی که خودشان را بسیار با تقوا می دانند و تمام عمرشان کسانی را که به حرف های من عمل نمی کنند محکوم می کنند ، به این جا می آیند .چند قرن صبر کن تا ببینی که دوزخ پُرتر از همیشه می شود !

+ نوشته شده در 9:36 توسط yrr.
شنبه 30 آبان1388
سلطان خویش

پدر ابوسعید ابوالخیر، از دوستداران سلطان محمود غزنوی خانهای ساخته و همهی دیوارهای آن را صورت سلطان محمود و لشگریان و فیلان او نگاشته بود.

شیخ طفل بود. گفت: پدر! از برای من خانهای بگیر. چون خانه آماده شد، ابوسعید همهی آن خانه را «الله» نوشت.
پدرش گفت: این چرا نویسی؟

گفت: تو نام سلطان خویش مینویسی و من نام سلطان خویش.
+ نوشته شده در 13:27 توسط yrr.
دوشنبه 25 آبان1388
اسرار حق
روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت:
اى شيخ! آمده‏ام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى.
شيخ گفت: بازگرد تا فردا ... آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه (جعبه) بكردند و سر آن محكم ببستند.
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:25 توسط yrr.
سه شنبه 19 آبان1388
عشق و شادی
مومنی نزد موشه دکوبرین روحانی رفت و گفت :

- روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟

روحانی پاسخ داد : تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:40 توسط yrr.
شنبه 16 آبان1388
باز سازی دنیا

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت :

-(( بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟))


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 8:24 توسط yrr.
شنبه 9 آبان1388
داستانok
سال ها پیش در آمریکا کارگر بی سوادی در انبار کالایی کار می کرد او موظف بود تعداد کالا های داخل هر گونی را شمارش کرده و در صورت صحیح بودن تعداد آنها روی گونی بنویسد
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 19:14 توسط yrr.
پنجشنبه 30 مهر1388
حراجی شیطان!
شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی که آدم را مهم جلوه می‌داد، عینک‌هایی که دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می‌کرد: ....
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 7:42 توسط yrr.
چهارشنبه 15 مهر1388
سرزمین تائوچو
در سرزمین تائوچو بسیاری از انسان ها کوتوله بودند. بلند قامت ترین آنها هرگز بیش از یک متر درازا نداشت . آنان را سالیانه به  بازار اعزام و در بازار کوتوله ها می فروختند و آنان را به عنوان پدیده های طبیعی به درباریان معرفی می کردند
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 18:51 توسط yrr.
پنجشنبه 26 شهریور1388
"خداوند پژواک کردار ماست ."

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:7 توسط yrr.
دوشنبه 23 شهریور1388
تمنا باید قوی باشد

استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :

- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))

از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .

یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 2:43 توسط yrr.
شنبه 21 شهریور1388
در حوالی بساط شیطان!

 

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛

فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

 توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی  می خرید و در ازایش چیزی می داد.

+ نوشته شده در 11:20 توسط yrr.
یکشنبه 15 شهریور1388
جایی که عزرائیل دلش سوخت

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:58 توسط yrr.
یکشنبه 15 شهریور1388
هفت مورد

از نظر گاندی، هفت مورد وجود دارد که بدون هفت مورد مکمل،

خطرناک هستند:

1) ثروت، بدون زحمت.

2) لذت، بدون وجدان.

3) دانش، بدون شخصیت.

4) تجارت، بدون اخلاق.

5) علم، بدون انسانیت.

6) عبادت، بدون ایثار.

7) سیاست، بدون شرافت.

+ نوشته شده در 11:54 توسط yrr.
شنبه 14 شهریور1388
شیطان
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:25 توسط yrr.
دوشنبه 9 شهریور1388
راز
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:- "پشت پنجره چه مي بيني؟"- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."- "خودم را ميبينم."- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
+ نوشته شده در 18:50 توسط yrr.
شنبه 7 شهریور1388

آن جا که خدا هست

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم .

+ نوشته شده در 8:40 توسط yrr.
پنجشنبه 5 شهریور1388
مشکل گناه است

یک از راهبان صومعه ی اسکتا به پدر روحانی ماتئوس گفت :

زبانم برایم دردسر آفرین است. نمی توانم در میان مردم جلو زبانم را بگیرم و همیشه کارهای غلط شان را محکوم می کنم . کشیش پیر به برادر روحانی گفت :

اگر نمی توانی زبانت را مهار کنی ، درس را رها کن و به صحرا برگرد. اما خودت را فریب نده ؛ انتخاب تنهائی برای گریز از یک مشکل ، همیشه دلیلِ ضعف است . برادر روحانی گفت : چه کار کنم ؟

کشیش ادامه داد : اجازه بده چند خطا از تو سر بزند ، این گونه از احساس کُشنده ی برتری نسبت به دیگران رها می شوی . و هر چه را که دیگران هم می توانند درست انجام دهند تو نیز درست انجام بده .

+ نوشته شده در 7:55 توسط yrr.
چهارشنبه 4 شهریور1388
اهمیت جنگل

 

یکی از شاگردان ملانصرالدین پرسید : تمام استادان می گویند که گنج روح ، چیزی است که باید در تنهائی کشف شود.پس برای چه ما با همیم ؟

ملانصرالدین پاسخ داد : با همید چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست .جنگل رطوبت هوا را تامین می کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند.

شاگرد گفت : اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند ریشه است . و ریشه ی یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند .

ملانصرالدین در جواب گفت : جنگل همین است .هر درخت با درخت دیگر متفاوت است ، هر  درخت    ریشه ای مستقل دارد . راه آنانی که می خواهند به خدا برسند همین است :اتحاد برای یک هدف و همزمان آزاد گذاشتن هر یک اعضای گروه تا به شیوه ی خود تکامل یابد .

+ نوشته شده در 9:38 توسط yrr.
چهارشنبه 4 شهریور1388
منتقدان من

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:35 توسط yrr.
شنبه 31 مرداد1388
بعدش چی؟
 یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی‌گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی‌گیر: مدت خیلی کمی.                             تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1:25 توسط yrr.
پنجشنبه 29 مرداد1388
چه طور ممکنه؟؟؟؟؟
يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا ههاى امريكا ، وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان ميگويد ميخواهد از آنها امتحان بگيرد ،


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1:23 توسط yrr.
چهارشنبه 28 مرداد1388
آنطوری که می توانی باشی

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یک روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف و نتراشیده و لباس های گل آلود، با وقار و متانتی که در خود سراغ داشت، مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیش از حد معمول بر روی چهره ی او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر می دارد و به طرف او دراز می کند.مرد مست هاج و واج ، به مرد خوش لباس و خوش روی روی تابلو نگاه می کند و می گوید: « این که من نیستم.»نقاش پاسخ می دهد:« من شما را آن طوری که می توانید باشید کشیده ام.»

+ نوشته شده در 10:22 توسط yrr.
دوشنبه 26 مرداد1388
برادر،چیزی همراه ندارم

روزی «ایوان تورگینف»، نویسنده ی مشهور روس، با مرد فقیری برخورد کرد که از او صدقه خواست. وی می گوید: « من به تمام جیبهای خود دست زدم،ولی چیزی نبود.»فقیر همچنان انتظار می کشید و دست دراز شده اش کمی منقبض و لرزان. در حالی که پریشان و ناراحت شده بودم دست کثیف او را گرفتم و فشردم و گفتم:« برادر،از دست من عصبانی نشو، چیزی همراهم ندارم.» فقیر چشمان قرمز شده اش را بالا آورد ، تبسمی کرد و گفت:« تو مرا برادر خطاب کردی، و این در حقیقت هدیه ای است که به من دادی.»

منبع:کتاب جانب عشق عزیز است، فرومگذارش

+ نوشته شده در 10:21 توسط yrr.
یکشنبه 25 مرداد1388
گوش چه کسی سنگین است؟؟؟

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:23 توسط yrr.
شنبه 24 مرداد1388
از شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 2:49 توسط yrr.
سه شنبه 20 مرداد1388
راننده
مسافر تاکسی آهسته روی شانة راننده زد و گفت همین بغل پیاده می شوم.
راننده جیغ زد، کنترل ماشین را از دست داد و نزدیک بود که بزنه به یک اتوبوس.
از جدول کنار خیابان رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه.

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:45 توسط yrr.
چهارشنبه 7 مرداد1388
یک قدم جلوتر

یک جوان یونانی به مادرش شکایت می کرد که چون شمشیرش کوتاه است نمی تواند با دشمن بجنگد .

مادر او در جواب گفت : خیلی خوب اگر شمشیرت کوتاه است یک قدم جلوتر برو

+ نوشته شده در 5:39 توسط yrr.
یکشنبه 4 مرداد1388
پیراهن
در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1:52 توسط yrr.
جمعه 2 مرداد1388
دانه ای که...

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه.گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت.گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت:« من هستم ، من اینجا هستم ، تماشایم کنید.»


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 7:26 توسط yrr.
شنبه 27 تیر1388
کمکم نکن!

کشیشی در یک صبح به قصد شکار حرکت کرد بعد از ساعتی چند کبک با تفنگ خود زد. در راهش به سوی مقصد با یک خرس خاکستری رو به رو شد. کشیش هیجان زده از درختی بالا رفت. چشمانش را به آسمان دوخت و گفت: ای خدا! آیا تو دانیال را از کمینگاه شیر نجات ندادی؟؟ هم چنین یونس را از شکم نهنگ؟؟ آه! خدایا استدعا می کنم مرا هم نجات بده! ولی خدایا، اگر نمی توانی  به من کمک کنی! لطفا به آن خرس هم کمک نکن!!

+ نوشته شده در 18:34 توسط yrr.
جمعه 26 تیر1388
میکل آنژ و فرشته

حکایت« میکل آنژ» و فرشته:

روزی میکل آنژ با کمک عده ای سنگ سیاه نسبتا بزرگی را بر روی زمین می غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. یکی از دوستان میکل آنژ نزدیک آمد و از او پرسید:« با این سنگ سیاه چه می کنی؟» میکل آنژ گفت:« فرشته ای درون او اسیر است که می خواهم او را نجات دهم

  دوست میکل آنژ با ناباوری از او خداحافظی کرد و رفت. چند ماه بعد، دوست میکل آنژ به مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی فرشته بسیار زیبایی را در اتاق او دید. با حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید:« این مجسمه چقدر زیباست از کجا آورده ای؟؟؟»

میکل آنژ گفت: « از درون همان سنگ سیاه در آوردم!»

+ نوشته شده در 9:40 توسط yrr.
پنجشنبه 25 تیر1388
ارزشهای دست یافتنی
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 16:11 توسط yrr.
یکشنبه 10 خرداد1388
سگ دانا

یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .

وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند

وا ایستاد.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 18:20 توسط yrr.
شنبه 9 خرداد1388
كور باطن

شخصی، کوری را دید که در شب کوزه زیر بغل چراغ به دست دارد. به او گفت: تو که کوری و شب و روز برایت یکسان است چرا چراغ به دست گرفتی؟ گفت: چراغ را برای تو کور باطن برداشته ام که در تاریکی بمن تنه نرنی و کوزه مرا نشکنی 

+ نوشته شده در 18:14 توسط yrr.
چهارشنبه 6 خرداد1388
استاد را نپيچانيد

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:35 توسط yrr.
یکشنبه 13 اردیبهشت1388
نامه پيرزن به خدا !

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...

+ نوشته شده در 9:30 توسط yrr.
یکشنبه 13 اردیبهشت1388
آموخته هایم!!
آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:22 توسط yrr.
جمعه 23 اسفند1387
جهنم
 شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت
+ نوشته شده در 13:7 توسط yrr.
پنجشنبه 15 اسفند1387
ویکتور هوگو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 12:35 توسط yrr.
دوشنبه 12 اسفند1387
فرشته نگهبان

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی .
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:25 توسط yrr.
شنبه 3 اسفند1387
بستگان خدا
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد

زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم .

کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید.

 

+ نوشته شده در 18:34 توسط yrr.
شنبه 3 اسفند1387
آنچه خدا می خواهد


آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 4:0 توسط yrr.
یکشنبه 20 بهمن1387
عشق مامولكي
شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود
.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:24 توسط yrr.
یکشنبه 20 بهمن1387
گل سرخ
جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:23 توسط yrr.
یکشنبه 20 بهمن1387
رنگ خدا
مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

- مامان خدا زرده؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:22 توسط yrr.
جمعه 11 بهمن1387
خدا کجا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم

 

+ نوشته شده در 7:18 توسط yrr.
چهارشنبه 2 بهمن1387
سخاوت

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: " يك بستني ميوه اي چند است؟ " پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت " .


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:34 توسط yrr.
دوشنبه 30 دی1387
راز زندگی

در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد

فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند

و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند

يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمين مدفون کن

فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده

سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده

ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم



:
فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند

در حال که من مي خواهم راز زندگي در دستر س همه بندگانم باشد

در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجا اي خداي مهربان

راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده

زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب

و درون خودش نگاه کند و خداوند اين فکر را پسنديد

منبع كتاب لياقت عشق

+ نوشته شده در 13:8 توسط yrr.