تبليغاتX
دل نوشته های یاسمن
جمعه 11 بهمن1387
زندگی طولانی، هدیه ایست از طرف خداوند

تا آنجا که به خاطر دارم، مادربزرگی را «گاگی»، صدا می کردم.زیرا نخستین کلمه ای که از دهان  من خارج شد، گاگا بود و مادربزرگ مغرور من، با این فرض که من مطمئنا قصد گفتن نام او را دارم بسیار خوشحال شده و از آن پس مادربزرگ را «گاگی» صدا کردم.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 7:10 توسط yrr.
سه شنبه 1 بهمن1387
جوراب نایلونی و روزنامه .....لطفا!
من متصدی پرواز یک خط هوایی بزرگ هستم.یک روز بعد از ظهر در حالی که داشتم از میان راهرو می دویدم تا به هواپیما برسم، یکی از جوراب نایلون هایی که به پا داشتم، در رفت.پاره شدگی خیلی ناجوری بود و من جفت دیگری به همراه نداشتم.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 12:49 توسط yrr.
یکشنبه 29 دی1387
كمبودها

من رفته بودم کلاس زبان اونجا یه اتاقی هست که اگه زودتر رسیدیم بشینیم تا کلاس ها تموم بشن و بریم سر کلاسامون. منم مثل  بقیه داشتم درس اون روزمو دوره می کردم. به یه مشکلی برخوردم تو درسم، دنبال یه نفر می گشتم که ترمش از من بالاتر باشه تا بهم کمک کنه اون مطلبو بفهمم.یه کم که دوروبرم رو نگاه کردم ، دیدم یه نفر اون گوشه نشسته و از کتابی که تو دستش بود فهمیدم ترمش از من بالاتره. رفتم جلو و مشکلمو ازش پرسیدم و اون  بسیار کامل برام توضیح داد. مهربانی تو چهره اش منو جذب کرد و اسمشو پرسیدم. برای خداحافظی دستمو بردم جلو ولی باهام دست نداد. ناراحت شدم ولی ناگهان چشمم به دستاش افتاد، دیدم  تو هر دو دستش سه تا انگشت نداره. ناراحت شدم و بهش غبطه خوردم ، چون می دونستم اگه خودم تو اون حالت بودم اصلا پامو از خونه نمی ذاشتم بیرون. با تمام وجود دستشو گرفتم تو دستم و محکم فشار دارم و گفتم:

" از آشنایی با شما خوشحال شدم."

لبخند زد و رفت سر کلاسش.

از اون به بعد هروقت می بینمش بهم لبخند می زنه و هنوزم همون مهربانی رو تو چهره اش می بینم.

درس گرفتم که مهربونی می تونه جای همه ی کمبودها رو پر کنه.

برگرفته از :امیدواری

+ نوشته شده در 21:17 توسط yrr.
پنجشنبه 26 دی1387
دو نیمه لیوان را ببین!

 در دوران تحصیل با یکی از همکلاسی هایم سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم! و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است

آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد. او ما را در دو طرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت . لیوان به رنگ مشکی بود . بعد از من پرسید:

- لیوان چه رنگی است؟

گفتم :

 - مشکی

سپس از دوستم پرسید  و او جواب داد:

- سفید!!

هر دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم . معلم از ما خواست جایمان را با یکدیگر عوض کنیم . و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است! و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است! در واقع دو نیمه لیوان رنگهای متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور می کردیم که همه لیوان همین رنگ است .

معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کس باید بتوانیم خودمان را در جایگاه او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم . آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر؟

از وبلاگ: روانشناسی

+ نوشته شده در 20:1 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
كمي بينديشيم

خاطره اي از دکتر شریعتی:

 «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل:

اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید و
سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!…

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم وکچل شده بودم وتازه فهمیدم که

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد»

 

 

+ نوشته شده در 17:30 توسط yrr.