
یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند
وا ایستاد.
شخصی، کوری را دید که در شب کوزه زیر بغل چراغ به دست دارد. به او گفت: تو که کوری و شب و روز برایت یکسان است چرا چراغ به دست گرفتی؟ گفت: چراغ را برای تو کور باطن برداشته ام که در تاریکی بمن تنه نرنی و کوزه مرا نشکنی