
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمين مدفون کن
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده
سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم
: فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند
در حال که من مي خواهم راز زندگي در دستر س همه بندگانم باشد
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجا اي خداي مهربان
راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده
زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند اين فکر را پسنديد
منبع كتاب لياقت عشق
من رفته بودم کلاس زبان اونجا یه اتاقی هست که اگه زودتر رسیدیم بشینیم تا کلاس ها تموم بشن و بریم سر کلاسامون. منم مثل بقیه داشتم درس اون روزمو دوره می کردم. به یه مشکلی برخوردم تو درسم، دنبال یه نفر می گشتم که ترمش از من بالاتر باشه تا بهم کمک کنه اون مطلبو بفهمم.یه کم که دوروبرم رو نگاه کردم ، دیدم یه نفر اون گوشه نشسته و از کتابی که تو دستش بود فهمیدم ترمش از من بالاتره. رفتم جلو و مشکلمو ازش پرسیدم و اون بسیار کامل برام توضیح داد. مهربانی تو چهره اش منو جذب کرد و اسمشو پرسیدم. برای خداحافظی دستمو بردم جلو ولی باهام دست نداد. ناراحت شدم ولی ناگهان چشمم به دستاش افتاد، دیدم تو هر دو دستش سه تا انگشت نداره. ناراحت شدم و بهش غبطه خوردم ، چون می دونستم اگه خودم تو اون حالت بودم اصلا پامو از خونه نمی ذاشتم بیرون. با تمام وجود دستشو گرفتم تو دستم و محکم فشار دارم و گفتم:
" از آشنایی با شما خوشحال شدم."
لبخند زد و رفت سر کلاسش.
از اون به بعد هروقت می بینمش بهم لبخند می زنه و هنوزم همون مهربانی رو تو چهره اش می بینم.
درس گرفتم که مهربونی می تونه جای همه ی کمبودها رو پر کنه.
برگرفته از :امیدواری
طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید .
ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن .
طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .
پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟
- نه .
- پس برو آنها را ستایش کن .
طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت . پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟
طلبه گفت نه .
پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان . این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری .
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))
روزی برنارد شاو، نویسنده معروف اروپا، که هنوز کودکی بیش نبود، با یکی از دوستان وارد منزلشان شد.
مادر بزرگ برنارد ،کتاب دعایی را پیش خود باز کرده و مشغول خواندن بود.
دوست برنارد پرسید: مگر مادر بزرگت هم درس می خواند؟
برنارد با خونسردی جواب داد: نه، درس نمی خواند، اما دارد خودش را برای کنکور ورودی به بهشت آماده می کند.
هزار نکته/ص۱۷۵
وقتی موسی (ع) به آسمان رفت تا بخشی از کتاب مقدس را بنویسد ، قادر متعال از او خواست بالای برخی حروف تورات ، تاجهایی نقش کند.موسی (ع) پرسید : خالق هستی این تاجها به خاطر چیست؟ خداوند پاسخ داد : زیرا صد نسل دیگر ، مردی به نام اکیوا ، معنای حقیقی این نقش ا را فاش خواهد کرد .موسی گفت : تفسیر این مرد را نشانم بده . خداوند موسی (ع) را به آینده برد و او را در کلاس درس اکیوای روحانی گذاشت. شاگردی پرسید : استاد ، این تاج ها برای چه بالای بعضی از حروف نقش شده اند ؟ اکیوا گفت : ((نمی دانم . فکر می کنم موسی هم نمی دانست . اما او از بزرگترین پیامبران بود و این کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمی توانیم تمامی دستورات خداوند را بفهمیم ، باید آن چه را که می خواهد انجام بدهیم . )) و موسی از پروردگار عذر خواست .
از داستان هاي جذاب و شيرين پائولو کوئیلو
گون از نسیم پرسید
به کجا چنین شتابان ؟
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
شاعر :شفيعي كدكني
سلام ای محبوب من ، ای معشوق من و ای زیبای من، ای خدایی که با همه وجود دوستت دارم.
اینک فرصتی است تا با تو سخن بگویم. خدایا این عزت مرا بس است که من بنده تو هستم. و این افتخار مرا کافی است که تو پروردگار منی، تو آنچنانی که دوست دارم.
مرا آنچنان قرار بده که دوست می داری. ای خدای بزرگ و ای کمال مطلق، ای خدایی که مرا به تکنولوژی عشق فرا خواندی و آنگونه اراده کردی که در این مقطع از تاریخ زندگی من تحولی ایجاد شود. اینک من به عنوان دانشجوی موفق تکنولوژی فکر در مسیر زندگی ، راه نوینی را یافته ام. راهی که برای من دستاوردهای بزرگی از تحول ، موفقیت و سعادت را به دنبال دارد. ای خدای رحمان اینک در زندگی من نقطه عطفی ایجاد شده است و من تولدی دوباره یافته ام.
و می روم تا با اعتماد به نفسی عالی ، باورهای درست و با افکاری مثبت و هدفمند از زندگی خود یک شاهکار بسازم ویقین دارم که در این مسیر ، تو در هر لحظه و همه جا همراه من خواهی بود و به من کمک خواهی کرد.
ای مونس تنهایی های من ، اینک من به عنوان یک انسان ، به عنوان جانشین تو روی کره زمین می روم تا با فرماندهی درست سفینه وجودم را به جزایر قشنگ زندگی سفر کنم و از لحظه لحظه های زندگیم لذت ببرم.
ای خدای آسمانها و زمین ؛ امروز این بنده کوچک تو در نهایت تواضع و خشوع و با عشق و احساسی بی نظیر به شناخت مجدد تو پرداخته است. و من اینک از تو باور دیگری دارم. یقین دارم که تو واقعا مرا دوست داری و من با تمام وجودم به تو عشق می ورزم.
ای محبوب من ! من عشق را از تو آموخته ام واینک به تمام کائنات ، حیوانات ، گیاهان و همه انسانها عشق می ورزم و یقین دارم انچه از تو و مظاهر این دنیا به من می رسدخیر مطلق است و تو مرا از هر گونه شری در امان نگه می داری.
ای خالق من ای که از روحت در من دمیدی و مرا اشرف مخلوقات خود خواندی و آسمانها و زمین را به تسخیر من در آوردی. اینک من به عنوان انسانی بزرگ و صاحب اقتدار و شخصیت می روم تا در عرصه این دنیا اظهار وجود کنم و با سایر انسانها عالیترین رابطه ها را برقرار کنم.
ای محبوب زیبای من ، به تو قول می دهم اینک که خود را بازیافته ام و با تکنولوژی فکر نظام تفکر و باورهای خود را متحول ساخته ام ، میروم تا انسانی بزرگ ، با شخصیت ، امین، صادق، استوار،قاطع،مصمم، صمیمی، مهربان و متواضع باشم. با سلاح عشق و ایمان و با استفاده از قدرت بیکران فکر و ضمیر ناخودآگاه خودم زندگی زیبایی را یاز کنم.و در همه عرصه های زندگی طوفانی از موفقیت به پا کنم.
ای خالق همه هستی ، ای کسی که همه ما را دوست داری اینک ما دانشجویان تکنولوژی فکر به پاس این لطف و محبت تو و به پاس این موفقیت بزرگ که امروز برای ما حاصل شده است ،میرویم تا این پیام عشق را پیام تکنولوژی فکر را که در حقیقت تکنولوژی عشق و معرفت الهی بيابيم
روزی حضرت عیسی (ع) به جایی رسید که چند نفر دور هم جمع بودند.
آن ها حرف های زشتی به او زدند، اما حضرت عیسی برای آنها دعا کرد.به حرفهای بدشان اهمیتی نداد و با خوشرویی و مهربانی با آنها رفتار کرد.
یک نفر از همراهان حضرت عیسی(ع) پرسید:<< ای پیغمبر خدا! آنها به تو بد و بیراه می گویند، اما تو برایشان دعا می کنی و با آنها رفتاری محبت امیز داری!>>
حضرت عیسی(ع) گفت: << هرکس از چیزی که دارد، خرج می کند. چون سرمایه و دارایی آنها حرف بد بود، بد گفتند. من اما در وجود خودم جز خوبی و مهربانی جمع نکرده ام، این است که چیز دیگری نداشتم تا به آنها بدهم.>>
منبع: کتاب جوامع الحکایات
در دوران تحصیل با یکی از همکلاسی هایم سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم! و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است
آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد. او ما را در دو طرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت . لیوان به رنگ مشکی بود . بعد از من پرسید:
- لیوان چه رنگی است؟
گفتم :
- مشکی
سپس از دوستم پرسید و او جواب داد:
- سفید!!
هر دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم . معلم از ما خواست جایمان را با یکدیگر عوض کنیم . و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است! و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است! در واقع دو نیمه لیوان رنگهای متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور می کردیم که همه لیوان همین رنگ است .
معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کس باید بتوانیم خودمان را در جایگاه او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم . آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر؟
از وبلاگ: روانشناسی
به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصد هايي است
كه خبر مي آورند از گل وا شده دور ترين بوته خاك
روي شن ها هم نقش سم اسب سواران ظريفي
است كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز است
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آِيد
آدم اين جا تنهاست و در اين تنهايي
سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بيا مبادا كه ترك
بردارد چيني نازك تنهايي من
سفري خواهم كرد
پشت درياها شهري است
كه زميني هايش همه از جنس نگاه و نورند
مثل آن ها شدن سخته ولي ممكنه
انشاي من نظر يادتون نره
My dear companion and savour ای همدم و منجی عزیز من!
When I remember you I am not afraid وقتی به تو می اندیشم مرا هراسی نیست
I am with you and you are in me من با توام و تو در فراخنای وجود منی
You arise in meتو در آسمان وجود من طلوع می کنی
Your kindness causes my eyes to shin و مهربانیت چشمانم را به درخشش وا می دارد
I want you in all moments of my life من تو را برای لحظه لحظه ی عمرم تمنا دارم
If you leave me I don’t know what I should do اگر وجودت را از من دریغ کنی نمی دانم چطور زیستن را توالی بخشم
Please don’t let me leave you مرا تنها نگذار...