تبليغاتX
دل نوشته های یاسمن
شنبه 14 دی1387
برترين مطلب طنز ادبي جهان
من يك كودك سياه پوستم وقتي به دنيا آمدم سياه بودم  و وقتيكه بزرگ تر شدم باز هم سياه بودم وقتي مريضم هم سياهم و وقتي مي ترسم هم سياه هستم و وقتي بميرم هم سياه خواهم بود

اما تو اي دوست سفيد پوست من

وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي كه بزرگ تر شدي سفيد شدي و وقتي كه مريضي سبز مي شوي و وقتي كه مي ترسي زرد مي شوي وقتي كه بميري خاكستري خواهي بود

حالا تو به من ميگويي رنگين پوست 

+ نوشته شده در 15:43 توسط yrr.
شنبه 14 دی1387
جامه نيلي
خيز و جامه نيلي كن

روز گار ماتم شد

باد مهرگان آمد

قامت علي خم شد

خيز و جامه نيلي كن

روز گار ماتم شد

دور عاشقان آمد

نوبت محرم شد

+ نوشته شده در 15:29 توسط yrr.
شنبه 14 دی1387
عمه سادات
عمه سادات بي قراره

غصه و غم هاش بي شماره

تموم غصه اش غم ياره

تنها و بي عشق بي پناهٍ

روزاي سختيش توي راهه

رو خاك سوزان پا مي گذاره

ذكر ريگ صحرا :  واي زينب واي زينب واي زينب واي

ذكر سينه زن ها  : واي زينب واي زينب واي زينب واي

 

+ نوشته شده در 15:5 توسط yrr.
شنبه 14 دی1387
YOU CAN

 

I do not know that what the future holds,but I do know who holds the future

 It is only the coward who gives up while there is still hope


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:35 توسط yrr.
پنجشنبه 12 دی1387
كريسمس مبارك


+ نوشته شده در 12:13 توسط yrr.
پنجشنبه 12 دی1387
شيوانا
در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:24 توسط yrr.
چهارشنبه 11 دی1387
فقط 68 ثانیه
بسیاری از سخنرانان موفقیت به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایستر هیکس نظریه جالبی دارند.

آنها می گویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعاً می‌خواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می‌آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب می‌کند. اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می‌افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 20:58 توسط yrr.
چهارشنبه 11 دی1387
دوستی در ضرب المثل ها
چند ضرب المثل در مورد دوستی دیدم شما هم موافقید؟؟

 

  •  دوست آنست که بگرياند، دشمن آنست که بخنداند!
  • دوست خوب، در روز بد شناخته شود.
  • دوست همه کس، دوست هيچکس نيست!
  • دوستي بدوستي در، جو بيار زردآلو ببر!
  • دوستي دوستي از سرت مي کنند پوستي ؟!

     
+ نوشته شده در 9:1 توسط yrr.
سه شنبه 10 دی1387
شريك
پیرمرد یک همبرگر، یک سیب زمینی و یک نوشابه سفارش داد… همبرگر رو به ‌آرومی از توی پلاستیک در آورد و اون رو با دقت خیلی زیاد به دو قسمت تقسیم کرد … یک نیمه‌اش رو برای خودش برداشت و نیمه‌ی دیگه رو جلوی زنش گذاشت…


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 18:53 توسط yrr.
سه شنبه 10 دی1387
لباس نو

من يك كودك فلسطيني هستم كه در نوار غزه زندگي مي كنم از وقتي بمب انداز هاي دشمن شروع به بمب اندازي كرد من پدر و مادرم را از دست دادم و با برادرم زندگي مي كنم

امروز صبح كه چشمانم را باز كردم در قاب تصوير برادرم مصمم تر از قبل سوزن در لباس پر وصله و پينه ي خود مي زد ومن با خود فكر مي كردم پس كي لباس نو خواهد خريد بعد برادرم از من خداحافظي كرد بهنگام نماز ظهر كه برادرم را ديدم بالباس نو بود .....    

   برادرم را در پرچم فلسطين پيچيده بودند  .لباس نو مباركت برادر!

 

اي كودك فلسطيني خط سرخ شهادت راهنماي من و توست و من آوارگي تو را درك مي كنم

پينوشت:انشاي من در مورد كودكان فلسطين كه در مدرسه برگزيده شد.

+ نوشته شده در 18:16 توسط yrr.
سه شنبه 10 دی1387
كمي بينديشيم
همیشه آغاز راه دشوار است،
عقاب در آغاز پرکشیدن گاه پر می ریزد،
اما در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است. sadra gole maman o baba

هیچ وقت از مشکلات زندگی شکایت نکن،
کارگردان خوب همیشه نقش های دشوار را به بازیگران خوب می سپارد.

وقتی می خواهید از کوه بالا روید با کسی بروید که از کوه بالا رفته،
نه با کسی که صرفا آن را نقاشی کرده است.

به نقل از اميدواري

+ نوشته شده در 15:40 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
كمي بينديشيم

خاطره اي از دکتر شریعتی:

 «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل:

اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید و
سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!…

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم وکچل شده بودم وتازه فهمیدم که

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد»

 

 

+ نوشته شده در 17:30 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
آنطوری که می توانی باشی
نقاش دوره گردي براي يافتن چند نمونه كاري در يك روستاي بين راهي توقف كرد. يكي از نخستين مشتريانش مردي مست بود كه ....


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:28 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
معناي عشق
گفتم آخر عشق را معنا کنیم .

بلکه جای خویش را پیدا کنیم .

آمدم دیدم جای لاف نیست

.عشق غیر از عین و شین وقاف نیست .

گفتم به لوای جلی

عین یعنی عدل علی .

شین یعنی شورالله الصمد .

قاف یعنی قل هوالله احد  

شاعر: شهريار

+ نوشته شده در 17:22 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
پنسيلين
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش

خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين

انداخت و به سمت باتلاق دويد...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:59 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
فامیل خدا
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی
 در حال عبور او را دید .
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.
 کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم .
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید.
     
   
 
منبع:نشان لياقت عشق 
+ نوشته شده در 15:55 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
دوستت دارم

امروز يك متن زيباي انگليسي و ترجمه ي آن به فارسي را گذاشتم    و براي داستان هاي كوتاهم از دوست عزيزم        

فاطيما جان (اميدواري ) متشكرم 

عبارت «دوستت دارم» از گروه اريان وكريس دي برگ:

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:48 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
دلنوشته های پدری به دخترش
این نامه پر احساس وزیبای چارلی چاپلین به دخترش است

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو بسی دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:20 توسط yrr.
دوشنبه 9 دی1387
نگرانی
مردی در بیمارستان بستری بود و قرار شد که تحت عمل جراحی قرار گیرد.با اینکه داروی مسکنی به او تزریق کرده بودند، اما ناراحت و پریشان بود.پرستاری مهربان به او گفت:«آیا ناراحت و آشفته ای؟»
مرد گفت: « بسیار بیشتر از اینها.»


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 14:22 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
همسر
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 18:43 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
محرم

در کلاس عاشقی عباس غوغا میکند                  

در دل هر عاشقی عباس ماوا میکند

هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین

ثبت نامش را فقط عباس امضا میکند

                                                            

                              منبع:    milad_hajjar@yahoo.com

+ نوشته شده در 18:35 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
بهشت و جهنم

شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه و ناامید و در عذاب بودند . هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دستۀ قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند ٬ عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند به او گفت اینک بهشت را به تو نشان می دهم ٬ او به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد . دیگ غذا ٬ جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند . آن مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که شرایط با اتاق بغلی یکسان است ؟
خدا تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است ٬ در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد کسی هست غذا در دهانش بگذارد ...

منبع:شيما

+ نوشته شده در 18:30 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
من یک دزد اتومبیل هستم!

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.

زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است   

منبع:شيما    


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:26 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
سنجيدن عملكرد به سبك جديد......
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمي


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:20 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
بایدها و شایدها،خواهد ها

تمام بایدها و شایدها  و خواهد ها

توی آفتاب لمیده بودند و

در باره ی کار هایی که باید بکنند و شاید بکنند و می خواهند بکنند سخنرانی می کردند

اما به محض اینکه سرو کله یک «کردم»کوچولو پیدا شد

تمام آن بایدها و شایدها و خواهدها

پا به فرار گذاشتند و هفت سوراخ قایم شدند

منبع اميدواري

+ نوشته شده در 15:17 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
ازعرش تا فرش
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام اخر" دچار مشکل بزرگی شد . می بایست "نیکی" را به شکل "عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.  کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.          


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:30 توسط yrr.
یکشنبه 8 دی1387
مانع

در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده قرار داد.وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد..                                                  

بعضی از  بازرگانان و میهمانان  ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند.  بسیاری هم شکایت می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...   با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.    نزدیک  غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد. .  ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک  یادداشت پیدا کرد در یادداشت  نوشته  بود:                                                                            

                             "هر سد و مانعی  می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"                                                            

+ نوشته شده در 9:12 توسط yrr.