
اما تو اي دوست سفيد پوست من
وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي كه بزرگ تر شدي سفيد شدي و وقتي كه مريضي سبز مي شوي و وقتي كه مي ترسي زرد مي شوي وقتي كه بميري خاكستري خواهي بود
حالا تو به من ميگويي رنگين پوست
روز گار ماتم شد
باد مهرگان آمد
قامت علي خم شد
خيز و جامه نيلي كن
روز گار ماتم شد
دور عاشقان آمد
نوبت محرم شد
غصه و غم هاش بي شماره
تموم غصه اش غم ياره
تنها و بي عشق بي پناهٍ
روزاي سختيش توي راهه
رو خاك سوزان پا مي گذاره
ذكر ريگ صحرا : واي زينب واي زينب واي زينب واي
ذكر سينه زن ها : واي زينب واي زينب واي زينب واي
I do not know that what the future holds,but I do know who holds the future
It is only the coward who gives up while there is still hope
آنها می گویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعاً میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در میآید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند. اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو میافتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند.
من يك كودك فلسطيني هستم كه در نوار غزه زندگي مي كنم از وقتي بمب انداز هاي دشمن شروع به بمب اندازي كرد من پدر و مادرم را از دست دادم و با برادرم زندگي مي كنم
امروز صبح كه چشمانم را باز كردم در قاب تصوير برادرم مصمم تر از قبل سوزن در لباس پر وصله و پينه ي خود مي زد ومن با خود فكر مي كردم پس كي لباس نو خواهد خريد بعد برادرم از من خداحافظي كرد بهنگام نماز ظهر كه برادرم را ديدم بالباس نو بود .....
برادرم را در پرچم فلسطين پيچيده بودند .لباس نو مباركت برادر!
اي كودك فلسطيني خط سرخ شهادت راهنماي من و توست و من آوارگي تو را درك مي كنم
پينوشت:انشاي من در مورد كودكان فلسطين كه در مدرسه برگزيده شد.
هیچ وقت از مشکلات زندگی شکایت نکن،
کارگردان خوب همیشه نقش های دشوار را به بازیگران خوب می سپارد.
وقتی می خواهید از کوه بالا روید با کسی بروید که از کوه بالا رفته،
نه با کسی که صرفا آن را نقاشی کرده است.
به نقل از اميدواري
«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل:
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید و
سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!…
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم وکچل شده بودم وتازه فهمیدم که
خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد»
بلکه جای خویش را پیدا کنیم .
آمدم دیدم جای لاف نیست
.عشق غیر از عین و شین وقاف نیست .
گفتم به لوای جلی
عین یعنی عدل علی .
شین یعنی شورالله الصمد .
قاف یعنی قل هوالله احد
شاعر: شهريار
خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين
انداخت و به سمت باتلاق دويد...

امروز يك متن زيباي انگليسي و ترجمه ي آن به فارسي را گذاشتم و براي داستان هاي كوتاهم از دوست عزيزم
فاطيما جان (اميدواري ) متشكرم
عبارت «دوستت دارم» از گروه اريان وكريس دي برگ:
There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو بسی دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
در کلاس عاشقی عباس غوغا میکند
در دل هر عاشقی عباس ماوا میکند
هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین
ثبت نامش را فقط عباس امضا میکند
منبع: milad_hajjar@yahoo.com
شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه و ناامید و در عذاب بودند . هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دستۀ قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند ٬ عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند به او گفت اینک بهشت را به تو نشان می دهم ٬ او به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد . دیگ غذا ٬ جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند . آن مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که شرایط با اتاق بغلی یکسان است ؟
خدا تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است ٬ در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد کسی هست غذا در دهانش بگذارد ...
منبع:شيما
غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.
زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است
منبع:شيما
تمام بایدها و شایدها و خواهد ها
توی آفتاب لمیده بودند و
در باره ی کار هایی که باید بکنند و شاید بکنند و می خواهند بکنند سخنرانی می کردند
اما به محض اینکه سرو کله یک «کردم»کوچولو پیدا شد
تمام آن بایدها و شایدها و خواهدها
پا به فرار گذاشتند و هفت سوراخ قایم شدند
منبع اميدواري
در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده قرار داد.وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد..
بعضی از بازرگانان و میهمانان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند. بسیاری هم شکایت می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت. نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد. . ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد در یادداشت نوشته بود:
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"