
منبع:چند کیلو امیدواری
زیباست که با خدای خود چت بکنیم
در سایت نماز شب عبادت بکنیم
یارب چه شود فلاپی دلها را
با عشق به اهل بیت فرمت بکنیم
هر کجا خداوند خانه ای برای دعا ونیایش بر می افرازد
شیطان نیز در آن نمازخانه ای برای خود بنا می کند
و تجربه نشان داده است که بیشترین جمعیت در همان نمازخانه شیطان تشکیل میگردد
DANIEL DEFOE
ازمحبت برایمان بگو
واو فرمود: هرگاه عشق ورزیدی نگوخداوند در قلب من است بگومن درقلب خدا هستم با این همه نمی توانی بر تمامی جنبه های محبت دست یابی زیرا اگر لیاقت داشته باشی خود تمام شاهراه هایش رابه تو خواهد نمود محبت هیچ نمی خواهد جزاین که خود به کمال برسد
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او كرد. كریم خان دستور داد را به داخل باغ آوردند. كریم خان گفت: این اشاره های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم!!! آن كریم به تو چقدر داده و به من چی داده ؟ كریم خان در حال كشیدن قلیان بود گفت: چه میخواهی؟ درویش گفت: همین قلیان مرا بس است!!!! چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسیكه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی كرد. به كریم خان زند گفت: نه من كریمم نه تو!
كریم فقط خداست كه جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست!!!
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم؟!! از روزی که این ادم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: "با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند"
... در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید که به بدبینیهای بیحاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار، که برای هر ملتی پیش می آید، شما را به یاس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانه هایتان زندگی کنید.
نخست از خود بپرسید: « برای یادگیری و خودآموزی چه کرده ام؟» سپس همچنان که پیشتر می روید، بپرسید «من برای کشورم، چه کرده ام؟» و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.
اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد، یا ندهد، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می شویم، هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم : «من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام.»
لویی پاستور
در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند: در فلان مکان درختى است که قومى آن را مى پرستند.
خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند. ......
تو به من خنديدي ونمي دانستي، من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم ،باغبان از پي من تيز دويد، سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه، سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي وهنوز سالها است كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان پندارم كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت....................
روزي «چارلز شواب» از ميليونرهاي معروف تاريخ امريکا ، با سه کارگر خود هنگام اجراي وظيفه سيگار مي کشيدند برخورد مي کند، کاري که برخلاف مقررات شرکت بود.
او مي توانست آنها را توبيخ کند و بگويد:« شما که مي دانيد طبق مقررات نبايد سيگار بکشيد.» اما شواب مي دانست چنين کلماتي فقط کارگران را تحقير مي کند و سبب نارضايتي آنان مي شود.
او به جاي زدن اين حرفها، دست در جيبش کرد و سه سيگار بيرون آورد و به هر يک يکي داد و گفت:« بچه ها اين سيگارها را از من بگيريد، ولي اگر در ساعت هاي کار نکشيد سپاسگزار خواهم بود.»
روزي کسي از شواب پرسيد:« شما چه طور موفق شديد چنين کارگراني سخت کوش و وفادار داشته باشيد؟» و او توضيح داد:
« من هرگز از کسي انتقاد نمي کنم،راه پرورش بهترين چيزهاي موجود در يک شخص، تشويق و قدرداني است.»
از کتاب: جانب عشق عزيز است،فرومگذارش/مسعود لعلي
از کتاب: مشکلات را شکلات کنید/مسعود لعلی
خداوند وحی فرستاد به حضرت یعقوب که : دانی چرا یوسف را چندین سال از تو جدا کردم؟
حضرت گفت : نمیدانم .
وحی آمد : از آن که گفتی " ترسم از گرگ که اورا بخورد "
ای یعقوب ! چرا از گرگ ترسیدی و به من امید نداشتی ؛ و از غفلت برادران وی بیندیشیدی و از حفظ من نیندیشیدی؟؟
سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي کردند.
يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته
سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند.
روزی خداوند به یکی از بنده های خوب خود گفت: دوست داری پرده از بدی های تو بردارم تا همه از تو گریزان شوند؟...
بنده گفت: پروردگارا دوست داری من هم پرده از لطف و رحمت تو بردارم تا همه با خیال راحت نا فرمانی کنند