تبليغاتX
دل نوشته های یاسمن
شنبه 7 دی1387
شيطان
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز»

منبع:چند کیلو امیدواری

+ نوشته شده در 19:55 توسط yrr.
شنبه 7 دی1387
پدر وپسر
مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت
دم در پسر 5ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:56 توسط yrr.
جمعه 6 دی1387
عشق
 شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
 بچینی.

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:58 توسط yrr.
جمعه 6 دی1387
زندگي خروسي
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:55 توسط yrr.
جمعه 6 دی1387
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:54 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
حكايات طنز
یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟ گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند

 

 

+ نوشته شده در 20:47 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
مجنون و ليلا وخدا
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 20:0 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
چت با خدا

زیباست که با خدای خود چت بکنیم 

  در سایت نماز شب عبادت بکنیم

یارب چه شود فلاپی دلها را

     با عشق به اهل بیت فرمت بکنیم

+ نوشته شده در 19:3 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
میلاد
ولادت پیامبر اولوالعظم حضرت عیسی مسیح(ع)مبارک باد

+ نوشته شده در 16:8 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
شيوانا
روزی برای شیوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور فردی ادعا می کند که استاد شیواناست و درس معرفت را او به شیوانا آموخته است


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:29 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
عکس از حیوانات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:7 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
شیطان

هر کجا خداوند خانه ای برای دعا ونیایش بر می افرازد

شیطان نیز در آن نمازخانه ای برای خود بنا می کند

و تجربه نشان داده است که بیشترین جمعیت در همان نمازخانه شیطان تشکیل میگردد

DANIEL DEFOE

+ نوشته شده در 9:55 توسط yrr.
پنجشنبه 5 دی1387
قسمتهایی از کتاب پیامبر
وآنان گفتند :

ازمحبت برایمان بگو
واو فرمود: هرگاه عشق ورزیدی نگوخداوند در قلب من است بگومن درقلب خدا هستم با این همه نمی توانی بر تمامی جنبه های محبت دست یابی زیرا اگر لیاقت داشته باشی خود تمام شاهراه هایش رابه تو خواهد نمود محبت هیچ نمی خواهد جزاین که خود به کمال برسد


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:42 توسط yrr.
چهارشنبه 4 دی1387
كریم خان ودرویش

درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او كرد. كریم خان دستور داد را به داخل باغ آوردند. كریم خان گفت: این اشاره های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم!!! آن كریم به تو چقدر داده و به من چی داده ؟ كریم خان در حال كشیدن قلیان بود گفت: چه میخواهی؟ درویش گفت: همین قلیان مرا بس است!!!! چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسیكه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی كرد. به كریم خان زند گفت: نه من كریمم نه تو!

 كریم فقط خداست كه جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست!!!

+ نوشته شده در 17:51 توسط yrr.
چهارشنبه 4 دی1387
شيوانا
شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:25 توسط yrr.
چهارشنبه 4 دی1387
مهندس ومدیر
ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم

تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" 
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی
"۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:22 توسط yrr.
سه شنبه 3 دی1387
درویش و جهنم

 درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم؟!! از روزی که این ادم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و...

 حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: "با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند"

+ نوشته شده در 17:50 توسط yrr.
سه شنبه 3 دی1387
با لویی پاستور

... در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید که به بدبینیهای بیحاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار، که برای هر ملتی پیش می آید، شما را به یاس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانه هایتان زندگی کنید.

نخست از خود بپرسید: « برای یادگیری و خودآموزی چه کرده ام؟» سپس همچنان که پیشتر می روید، بپرسید «من برای کشورم، چه کرده ام؟» و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.

اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد، یا ندهد، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می شویم، هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم : «من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام.»

لویی پاستور

+ نوشته شده در 13:2 توسط yrr.
سه شنبه 3 دی1387
عابد و ابلیس

در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند: در فلان مکان درختى است که قومى آن را مى پرستند.

  خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند. ......


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 12:59 توسط yrr.
سه شنبه 3 دی1387
اوج
+ نوشته شده در 12:49 توسط yrr.
سه شنبه 3 دی1387
داستان دو شهر
مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟

زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟

مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 7:47 توسط yrr.
دوشنبه 2 دی1387
تو نمي دانستي

تو به من خنديدي ونمي دانستي، من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم ،باغبان از پي من تيز دويد، سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه، سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي وهنوز سالها است كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان پندارم كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت....................

+ نوشته شده در 20:14 توسط yrr.
دوشنبه 2 دی1387
تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم!
روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند؛ اما هرچه می کوشید حتّی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلّای بی حاصل او ایستاد.سپس رو به او کرد و گفت:« ببین پسرم، از همه ی توان خود استفاده می کنی یا نه؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»
پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم

از کتاب: جانب عشق عزیز است فرو مگذارش/مسعود لعلی

 

+ نوشته شده در 20:12 توسط yrr.
دوشنبه 2 دی1387
مدیریت بر قلب ها

روزي «چارلز شواب» از ميليونرهاي معروف تاريخ امريکا ، با سه کارگر خود هنگام اجراي وظيفه سيگار مي کشيدند برخورد مي کند، کاري که برخلاف مقررات شرکت بود.
او مي توانست آنها را توبيخ کند و بگويد:« شما که مي دانيد طبق مقررات نبايد سيگار بکشيد.» اما شواب مي دانست چنين کلماتي فقط کارگران را تحقير مي کند و سبب نارضايتي آنان مي شود.
او به جاي زدن اين حرفها، دست در جيبش کرد و سه سيگار بيرون آورد و به هر يک يکي داد و گفت:« بچه ها اين سيگارها را از من بگيريد، ولي اگر در ساعت هاي کار نکشيد سپاسگزار خواهم بود.»
روزي کسي از شواب پرسيد:« شما چه طور موفق شديد چنين کارگراني سخت کوش و وفادار داشته باشيد؟» و او توضيح داد:
« من هرگز از کسي انتقاد نمي کنم،راه پرورش بهترين چيزهاي موجود در يک شخص، تشويق و قدرداني است

از کتاب: جانب عشق عزيز است،فرومگذارش/مسعود لعلي

 

+ نوشته شده در 20:9 توسط yrr.
دوشنبه 2 دی1387
خودكار يا مداد مسئله اين است..........
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانورد به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی رو به رو شد.
آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند.
در واقع جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.
تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، ۱۲ میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری را طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت.زیر آب کار می کرد.روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای زیر صفر تا ۳۰۰ درجه سانتیگراد کار می کرد.
....... روسها راه حل ساده تری داشتند،آنها از مداد استفاده کردند.

از کتاب: مشکلات را شکلات کنید/مسعود لعلی

+ نوشته شده در 15:37 توسط yrr.
دوشنبه 2 دی1387
عزرائیل به اندازه نوشتن یک جمله به او مهلت داد
مردی که از راه رباخواری ثروتمند شده، و 300 هزار دینار جمع  کرده بود تصمیم گرفت دیگر سختی و رنج نکشد و باقی عمرش را با خوشی و شادمانی زندگی کند، اما در همان موقع عزرائیل از راه سر رسید تا جان او را بگیرد.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:27 توسط yrr.
دوشنبه 2 دی1387
پادشاه و نقاشي
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندانی گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آصار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد. اما ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:24 توسط yrr.
دوشنبه 2 دی1387
وحی

خداوند وحی فرستاد به حضرت یعقوب که : دانی چرا یوسف را چندین سال از تو جدا کردم؟

حضرت گفت :  نمیدانم .


وحی آمد : از آن که گفتی " ترسم از گرگ که اورا بخورد "   

 ای یعقوب !  چرا از گرگ ترسیدی و به من امید نداشتی ؛ و از غفلت برادران وی بیندیشیدی و از حفظ من  نیندیشیدی؟؟

+ نوشته شده در 8:37 توسط yrr.
یکشنبه 1 دی1387
پل یا حصار مسئله این است...

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي کردند.

يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته

سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 15:21 توسط yrr.
یکشنبه 1 دی1387
لطف و رحمت

روزی خداوند به یکی از بنده های خوب خود گفت: دوست داری پرده از بدی های تو بردارم تا همه از تو گریزان شوند؟...

بنده گفت: پروردگارا دوست داری من هم پرده از لطف و رحمت تو بردارم تا همه با خیال راحت نا فرمانی کنند

+ نوشته شده در 15:19 توسط yrr.